نمیخواهم ببیند هیچکس ما را... - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
حالتیست که شبیه هیچچیز نیست. نه عصبیام، نه عاشق. نه کسی را دوست دارم نه از کسی بدم میآید. ببشتر انگار مضطربم. اضطراب دارد خفهام میکند و نمیدانم چطور میشود آدمی خودش را کمرنگ کند، انقدر که دیگ
نامهای سرگشاده به میم - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
نمیفهمم این مغز زایل شدهی من چطور میتواند هر چیزیکه در این یک سالهی اخیر اذیتم کرده فراموش کند، ولی نمیتواند از تو بگذرد؟ هیچ نمیدانم کدام یک از این حرفها درست است، کدامشان نادرست. اگر خبطی نو
که بمونه یادم... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
_مشكلي پيش اومده؟امروز منو دوست نداري؟... +كمتر دوستت دارم. _راستي؟خيلي كمتر؟.. +نه،به اين اندازه. _چند از ده؟ +امروز؟خب بذار ببينم،شش و نيم،نه.شش و سه چهارم.تو چطور؟ _خدای من، میتونم بگم منهای سه...هر چند امروز صبح که تو....میتونست حدود دوازده هم بوده باشه...
و من به آن زن كوچك برخوردم... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
همه چیز را پاک کردهام... من هنوز از مرحلهی هنگ بودن در نیومدم.وگرنه قطعا تا الان باید سیل راه میانداختم از گریه.... و ناگهان صدايم كرد،و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...چه روشنايي بيهوده اي...
وقت ناهار نمازه :[ - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
همش صدای داریوش توی ذهنم میاد که دلم خوش نیست،غمگینم.....همش همش همش همش.صبح توی اتوبوس به خودم گفتم جمع کن خودتو .لبخند برن.زندگی زیباست .بعد گفتم زهرا جان میدونی که نیست .ول کن . بعد لبخندزدم گفتم بخند بخند ،زندگی زیباست.بعد ته دلم دلشوره افتاد که نکنه وقتی به من فکر میکنه غمگین بشه؟
من از زخمهای سطحی نمیمیرم! - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
به تو فكر مي كنم و اين عجيبترین فکریست که در سه هفتهی اخیر مغزم را میفرساید.دیوانه شدهام از بس سر هر انگشتی که به صفحهی کیبورد میخورد یک بار صورت نامهربانت را یادآور میشوم و بعد به هفتاد و شش
احتمالا شب يك شب دو - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
عزيزم.به تنهایی عادت کردهام. من وضع دیگری را نشناختهام. نشناختهام. انگار وضع دیگری نمیتواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است و با خیلی چیزهای نزدیک و
مرا به بازیات راهی بده، من خوب میبازم.. - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
جهان من خاليست. ديگر نه از تصور صدايی توی ذهنم میترسم، نه از خاطرات تصادفیای که توی ذهنم پررنگ میشوند. حالا من یک آوارهی نیمهجانم. مدتهاست برای نوشتن همین یک جمله تلاش کردهام. و نتوانسته بودم.