نمیدونم تا کی میخوام ناراحت باشم، هیچوقت به این شدت حس نکرده بودم حساسیتم رو به همه چیز. که با هر اتفاق کوچکی من چشمهام پر از اشک بشه و بعد با خودم فکر کنم که چقدر ضعیفم و بعد از ضعف خودم بدم بیاد. از اینکه نمیتونم. هیچ چیزی رو نمیتونم. از اینکه انقدر همه چیز سخت شده و انقدر احساس درک نشدن دارم. درک چی؟ نمیدونم. فقط حس میکنم هیچکس هیچکاری رو بخاطر من نمیکنه. من غمگینم. کاش پریود شم خلاص شه این غم مزخرف. غم مهربان بی آزار من کو؟ چرا انقدر بداخلاق و عصبیام، من کی وقت کردم انقدر عصبی بشم؟ کی وقت کردم نگران تپش قلب و این کوفتا بشم؟ از کی دارم انقدر خودمو اذیت میکنم؟
حال علاوه بر همهی این حال مزخرف خودم که از خودمم بدم میاد، غصهی ندیدن تو، حال بد تو، درگیریهای ذهنی تو رو هم دارم. این زندگیه؟
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی