سال بد
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 11:00
بیست و هفت اسفند ۹۷مطلبی نوشته بودم با عنوان بیعشقی نداشتن تلخیست. روزهای تلخ و سیاه که حتی با شروع نود و هشت هی تلختر شد و منو افسرده کرد و من فکر میکردم هیچوقت هیچ چیز زندگی من درست نمیشه. فکر م
عه صبح شد!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 11:00
به سختی نفس میکشم...سرم گیج میره و برای چند ثانیه چشمهام سیاهی رفت. تپش قلب گرفتم و باز طبق معمول همیشه سایهی مرگ افتاد روی جسم نزار من. دستمو گذاشتم روی قلبم و همونجور که تو گفته بودی پاهامو گرفت
عصبانی نیستم؟
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 11:00
خسته، دلگیر شاید هم عصبانی...نمیدونم خشونت من چه شکلیه...هیچوقت نفهمیدم. شاید الآن این حالی که دارم نتیجهی خشم نهفتهی خودمه. برای همینه که میگم شاید عصبانی. نمیدونم. انگار هیچ چیز نمیدونم. م
نمیتوانم بنویسم
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 11:00
مدتهاست خودم را توی آینهی اتاقم نگاه نکردهام. اندوه را ندیدهام. غم را. دلزدهام. لمس و بیحس شدهام و کما فیالسابق دلم میخواهد نیست شوم. همه چیز آزارم میدهد. به سادگی. به راحتی اشکهایم میریز
یک چیزی بگو.
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 11:00
حس میکنم در غم حل شدهام. انگار دیگر این غم، چیزی نیست که جوانه میزند، رشد میکند و گل میدهد. انگار دیگر هیچ نیست، هیچ چیز جز تصاویر ابلهانهای از مجموعهای از کلماتی که نمیتوانی بنویسی. نمیتوانم
دارم از دست تو میرم
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 11:00
به سان آدمک برفی از تب خورشید/ چگونه آب شده میروم ز دست ببین...همین...دارم از دست میرم. دلم خواست تمامی کلمههایی که توی ذهنم میچرخند بیارم روی کاغذ. دلم خواست خالی بشه مغزم از اینهمه کلمهی پوچ ب
خستهام واقعاً خسته...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
پناهگاه من تویی؟ تو تکیهگاه منی؟ من خسته و آزردهام...خسته از اینکه انقدر این جمله رو تکرار کردهم...خسته از اینکه بهم حس عذاب وجدان میده. حس اینکه من بدم، من اخم، من دوست بدیام. خسته شدم. واقعاً خسته...حتی دارم فکر میکنم کاش حالا هم سرم شلوغ بود و باز هم فکرم مشغول میبود. ناراحتم میکنی خانم زیبا....
این روزها اینگونهام.
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
پناهگاه من اینجاست...تکیهگاه من کلماتاند...نشستهم و دارم وبلاگم رومیخوندم..که ببینم پارسال این موقع چه حالی داشتم و چقدر خوبه که کلمات هستند...چقدر خوبه که میتوانم بنویسم و کاش این رشته رو قطع نکنم...به نظرم بهتره پرقدرت ادامه بدم و ازحال این روزهام بیشتر بنویسم، انقدر همه چیز رو در خودم حبس نکنم و ...
نگاه کن...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
بیستوپنج دقیقه است که نشستهام کف اتاق و به عکسهایمان خیرهام. به اینکه چقدر چشمها وقتی شادند زیباترند. یک چیزی توی دلم هست، کیفیتیست که مرا میسوزاند. چیزی هست که دلم میخواهد فریادش بزنم. دوست د
نمیخوام!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
نمیدونم تا کی میخوام ناراحت باشم، هیچوقت به این شدت حس نکرده بودم حساسیتم رو به همه چیز. که با هر اتفاق کوچکی من چشمهام پر از اشک بشه و بعد با خودم فکر کنم که چقدر ضعیفم و بعد از ضعف خودم بدم بیاد
میخواستم بنویسم ولی کیبورد اذیتم میکند و گوشیام کند است و اعصابم نمیکشد!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
وقتی که نیستی دلم نمیخواهد با هیچکس دیگر حرف بزنم، وقتی که هستی غصّهام میگیرد از اینکه چرا کنار من نباشی و چرا اینهمه همه چیز سخت شده که من باید از تویی که اینهمه دوست دارم دور باشم. ذهنم شلوغ
چرا پنهان کنم؟...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
نوشتن. به تمامی از تو نوشتن. همه چیز را نوشتن و دوباره نوشتن و دوباره خواندن و دوباره با تو حرف زدن. دوباره به تو گفتن و به تو گفتن و به تو گفتن...براهنی میخوانم که چنان پرم من از تو، چنان پر، که بیش
گفتی که صبور باش.
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
حوصلهی هیچچیز و هیچکس را ندارم. تو هم که نیستی و من باید تنهایی غصهی روزگار را بخورم. توانش را ندارم. هیچ روزی به قدر روزهای این یک هفتهی اخیر حس نکرده بودم که من نمیتوانم. هیچ چیز را نمیتوانم.
تسکین نخواهی داد این غمگینترین را
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
بگو چهکار کنیم که این رنج تمام شود؟ تو بگو؟ تو بگو من چهکار کنم که هر وقت یادت میافتم گریه نکنم. سخت است. همه چیز سخت است و من فکر میکردم عشق میآید که همه چیز را آسان کند. من رنج میکشیدم من در غ
ده روز.
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:18
احساس بیهویتی دارم. احساس میکنم هویتم را گم کردهام. خودم را نمیشناسم. هر بار توی آیینه خودم را نگاه میکنم دو چشم غریب میبینم که از من فرار میکند. نمیایستد. پنهان میشود. دستش را میگیرد جلوی چ
هنوز با همه بدعهديت دعا گويم...؟
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
هيچ چيزی برای از دست دادن ندارم. آخرین تلاشهایم برای نگه داشتن پارهای از خودم که بیشتر دوستش داشتم مذبوحانه بود..انتظار داشتم اتفاق تازهای بیوفتد..تحرکم را از دست دادهام و حالا هر چقدر فکر میکنم
تمارض
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
نیاز آدمیزاد به تمارض به نظر جزء غمانگیزترین نیازهاییست که وجود دارد. هرچقدر سعی میکنم خودم را رها و آزاد از این نیاز نشان دهم نمیشود که نمیشود. بخشی از این نیاز که لا به لای شعرهایی که میخوانم
بیعشقی، نداشتنِ تلخیست.
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
وقتی دلتنگم، ولی حالم خوبه و عمیقا میخندم، وقتی ناراحتم و حس میکنم دارم توی اشکهام غرق میشم، وقتی حس میکنم جهان داره به من ظلم میکنه و این همه ظلم بر من روا نیست، وقتی احساس میکنم دارم نامهربانی
حالم شبیه اضطراب بعد یک خواب پریشان است...
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
روزگار خوبی ندارم.حبسم ته چاهی عمیق و حتی ذره ای تلاش نمی کنم خودم را از این وضعیت نجات دهم. زندان خودساخته ام را دوست دارم و فکر میکنم این همان راهی ست که برای فرار کردن از تو بهش چنگ زدم. مدتی میشد
با دستات منو رد کن از این روزای سیاه....
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:36
دستبندی که برام خریدی به دستم گشاد شده... دو شبه حالا دارم خواب تو رو میبینم. این طبیعی نیست.. این منو میترسونه...شاید هم واسه اینه که یک هفتهست بعد از یک سال و خوردهای که از عمر این دستبند گذشت