بیستوپنج دقیقه است که نشستهام کف اتاق و به عکسهایمان خیرهام. به اینکه چقدر چشمها وقتی شادند زیباترند. یک چیزی توی دلم هست، کیفیتیست که مرا میسوزاند. چیزی هست که دلم میخواهد فریادش بزنم. دوست داشتن را، عشق را، خوبی را، مهربانی و پاکی را تو به من یاد دادی. دلم میخواهد فریاد بزنم و از هر کس که میتوانم تشکر کنم که تو را دارم. یک چیزی هست که حس میکنم من لایق این حال خوش عشق بودم...یک چیزی که من سالها منتظرش بودم. هر چه میجستم، نمییافتمش. حالا اما ریشههای تنیده شده در تنم بوی تو را دارند. زندگیام عطرتو را دارد و من توی این بحبوحهی غم شادی تو را داشتن را دارم...تمرکز درست نوشتن، حقیقت را نوشتن را ندارم. هر چه مینویسم و هر چه برایت میگویم گوشهای از شادی و اندوه توی دلم هست که تازه تازه دارد رشد میکند و من باید بپرورانمش...ذهنم پر شده از تصویر و چه خوب که تو انقدر پری در من..که هر موقع پلک میزنم تو را میبینم. چشمهایم را میبندم و باز میکنم و تو اینجا نشسته ای و من چقدر نابلدم در ردیف کردن کلمات برای نوشتن از تو...ناقصم عزیز من. کلمات ناقصند. زبان سخن گفتن ندارم و حالا اگر اینجا بودی انقدر میبوسیدمت که بیهوش شوی.
نگاه کن. با من بمان. میدانم، میدانم من در سال بد عشقم را یافتم. اما مهم نفس یافتن است، غیر از این است؟ مهم نفس یافتن است ستارهی من. ماه بلند آسمان آبی من. من در تو گم شدم و در تو زندگی را یافتم. همین...
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی